شیطان و دوشیزه پریم

این کتاب در لیست ۲۲۰ کتابی که هر انسانی قبل از مرگ باید آنها را بخواند قرار
گرفته است ...
http://www.4shared.com/file/fiD_A_CS/doshize-prym.html

این کتاب در لیست ۲۲۰ کتابی که هر انسانی قبل از مرگ باید آنها را بخواند قرار
گرفته است ...
http://www.4shared.com/file/fiD_A_CS/doshize-prym.html
ماده ۴۷ : دانشجویان دوره کاردانی و کارشناسی نا پیوسته که کلیه دروس دوره را
گذرانده اند برای بالا بردن میانگین کل نمرات می توانند در پایان دوره حداکثر ۱۴ واحد
از درسهای نظری که نمره کمتر از ۱۲ اخذ کرده اند را در یک نیمسال و دانشجویان
دوره کارشناسی پیوسته تا سقف ۲۰ واحد درسی را در دو نیمسال تکرار کنند .
مشروط بر اینکه مدت تحصیل آنان با احتساب این مدت از سقف مجاز دوره تجاوز
نکند در غیر اینصورت به سیستم پاره وقت منتقل می گردند . نمره قبلی درس حذف
بی اثر می گردد.
( از این ماده فقط زمانی می توان استفاده کرد که کل واحدهای درسی را پاس کرده
باشید )
و آرامشم را به هم می زنی "
و سایه پاسخ داد : " من نه ، من نه . به آسمان نگاه کن . درختی هست که میان زمین و
خورشید ، در باد به شرق و غرب حرکت می کند ."
وسبزه به بالا نگاه کرد و برای اولین بار درخت را دید و با خود گفت : " عجب ،
نگاه کن ، سبزه ای بزرگ تر از من هم هست ."
و بعد ساکت شد .
جبران خلیل جبران
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد
به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن"
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به كارش نمیآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگی كن"
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش میدرخشيد، اما میترسيد حركت كند، میترسيد راه برود، میترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايدهای دارد؟بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم"
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد میتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما..
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمیشناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگی كرد
فردای آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"
امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتی برای طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟
http://www.4shared.com/zip/6vEs60S3/Tavallodi-Digar-Forooqhe-Farok.html